چشم هایی منتظرند...
انتظارت کار دارد دست چشمم میدهد
رفته رفته عینکم ته استکانی میشود...
برس...
بی خبر در بزن و سر زده از راه برس...
بر میگردد...
هر کجا سلطان بود دورش سپاه و لشکر است
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشگر است؟
با خبر باشید ای چشم انتظاران ظهور
بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است...
مبحث سوم
میریم سر موضوع سوم.
و یک نفر،اینبار یک نفر....
"یک نفر"سبزچنان سبزکه از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس "خدا" تا "دل"خویش...
و...
کتب تاریخ و فارسی باید فریاد بزنند...
حتی دیگر سر ندارد...
هیچ مسافری جا نماند،ایستگاه شهادت...
سرمان هم برود باز محال است جهان،
بین تاریح ببیند حرمت فتح شده
ای کاش کسی ...
اعتقاد عمیق میخواهد...
فکر کن!ظهر،ظهر عاشوراست!
در بزنگاه بدترین تهدید...